تبليغاتX
بهاری دوباره...!!!

بهاری دوباره...!!!

بهاری دوباره...!!!

دلم برات تنگ شده...!!!

بغض گلوم رو گرفته...!!!

دله تو هم برام تنگ شده؟

دله من کجا و دله تو کجا...

اولین نگاه یادته؟اولین نگاهی که بهت کردم.انگار تو هم منو نگاه می کردی...

اونجا لباس سفیدی مثله کفن به تن داشتم.کاش همونجا تموم می کردی...لباسمم که اماده بود.

الان خیلی ها پیشتن.خوش به حال تک تکشون.دله خودم رو خوش می کنم و میگم برا پیشت بودن که نباید اونجا بود.از همینجا هم میشه پیشت بود.به قوله شاعر که میگه کعبه سنگ نشان است که ره گم نشود.حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست...!!!

کجا بود شاعر که ببینه عظمت تو جدا از یک سنگ نشان هستش...

یادته؟اون لحظه رو با هیچی عوض نمی کنم...

چرا دعوتم کردی؟خواستی خیلی چیزا رو به رخم بکشی؟خواستی بگی تو خیلی خوبی و من خیلی بد؟این که ره رخ کشیدن نداره...بدم باشم بنده توام خوبم باشم...

دلم تنگه...

هواییم هواییم...هوایم کن.برای یک سفر امشب دعایم کن...

می خوام بازم بنویسم...اما قابله نوشتن نیست...

یه چیزی بگم؟کاش اونجا بودم...

نیستم.چون ...

دلم تنگه.میشه یعنی باز یه روزی دوباره بیام؟؟؟

وای بر من ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:29 توسط VAMP |

ما قراره با هم ازدواج کنیم

بهارکه لوسه من

لوسه کی؟؟؟؟؟

لوسه من.

ژویده کی؟

شویده من

بپر تو بخله خودم

+

حاصله همه آرزوهام.عاشقتم...!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:6 توسط VAMP |

مــي كـشـيــدم انـتـظارت اي بـهــار
سـخـت بـودم بي قـرارت اي بـهــار
گـرچه گل هـستي ولـي در پيشواز
مي كـنـم گـل را نـثــارت اي بـهــار
چون تو جانم را جوان خواهي نمود
جــان مــن در اخـتـيـارت اي بـهــار
دسـتـهايـم سـبـز خـواهـد شـد شـبـي
زيــر بــــاران بـــهــــارت اي بـهــار
گـوش بـر آهـنـگ بـاران خـوشتراست
در كــنــار جــويــــبـــارت اي بـهــار
شـانـه خـواهـد كـرد انـگـشـت نـسيـم
گـيــســـوان آبـــشـــــارت اي بـهــار
غـنـچـه هـا را مي نشـاني بس لطـيف
در نـمـايـشـگـاه خـــارت اي بـهــار
غـرفـه هـاي غـنـچه را شـبنـم گرفـت
تـا شـود آئـينـه - دارت اي بـهــار

اینها سرشارترین احساست هستند که تا کنون داشتم با این همه

هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم، واژه هاحتی ذره ای

از ژرفای احساساتم را بیان کنند .

گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم، می توانم بگویم

آنگاه که به توام چه احساسی دارم.

آنگاه که به توام

احساس پرنده ای دارم که آزاده رها در آسمان آبی پرواز میکند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:3 توسط VAMP |

.

.

.

گفته بودم شتاب کنی.

دیگر شتاب نکن...!

آسوده باش

آسوده نباشی هم به ...

مهم منم.

گذشته گذشت و بهار  آمد...!!!

اما حالا می نویسم من دوباره

حال عاشقم من!

دل بریدم از تو هم من !

بی بهانه عاشقم من!

چرا پنهان کنم؟

عشق است و پیداست!

غزل وار از کلامم می تراود

اشک می شود

آینه ی نگاهم را می شکافد

بزن یک تازیانه ، یک صاعقه!

خوشحالم...

خوش بختم...

عاشقم...

بهارم...

خدایا  عاشقم من!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 17:18 توسط VAMP |

این منم... قهرمان داستان نیمه کاره ات

در این نیمه سرگردانم

نه راه بازگشت به اول سطر دارم نه توان قصه گویی

بیا.....حتی دیگر پایان عاشقانه ای هم نمی خواهم...فقط تمامم کن

تمام------------

پس شتاب كن....

 

گلویم بی تاب طناب دار فراموشی توست...
نفس هایم به شماره افتاده اند...
شتاب كن...شتاب...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:46 توسط VAMP |